نگاهي بر زندگي و آثار شمس تبريزي :


می خواهیم سخن از انسانی بگوییم که مولانا ، ابرمرد تاریخ عرفانی ، او را خدای خود می داند : بهترین توصیف ها را ، که در تاریخ ایرانی بی نظیر است ، برای او می آورد . لحظه ای از یادش غافل نمی شود و تمام زندگی خود را مدیون عشق او می داند .
سخن از مردی است که متأسفانه تاریخ و تاریخ نگاری با بی اعتنایی ، حقیقت زندگی او را نادیده گرفته است. شخصیت بس بزرگ و پیچیده ی او در هاله ای از ابهام ، با اغراق و افسانه درهم آمیخته است . هر آنچه درباره ی مذهب و عقیده اش ، تاریخ تولد و وفاتش و دیگر موارد گفته اند همه حالتِ استنباطی و تحلیلی داشته و یقین و قطعیّتی درکار نبوده است . انگار زندگی او کهنه کتابی بوده که اول و آخرش افتاده و تنها چند ورقی از آن باقی مانده است.
تا قبل از ورودش به قونیه و دیدارش با مولانا چهره ی او بر جهانیان ناشناخته بوده است.
تذکره نویسان نام او را « محمد بن علی بن ملک داد تبریزی » و لقبش را «شمس الدین» ، «شمس تبریزی» ، «کامل تبریزی» و «شمس پرنده» نوشته اند.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی درمقدمه ی گزیده ی غزلیات شمس در معرفی «شمس»می گوید:
«شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالم سوز بود که خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای دارند.معماری وجودش را با مرور تذکره ها نمی توان گشود . مولانا
درباره اش فرمود: شمس تبریزی ترا عشق شناسد  نه خرد ، اما پرتو این خورشید در شعر مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد».(19)
تاریخ ولادت شمس الدین به صراحت معلوم نیست ، لیکن بنا به اشاره ی صریح جامی می دانیم که او در سال 642 هـ به قونیه رسید و بنابر آنچه از مقالات ولد چلبی که مستند است بر مأخذ قدیم ، برمی آید در این هنگام شصت سال داشت ، پس ولادتش به سال 582 هـ . اتفاق افتاد.(20)
کودکی شمس نیز متفاوت با دیگران بود ، گوشه گیری و زندگانی پرریاضت او در عهد کودکی اغلب موجب شگفتی پدر می شده است . او خود در ذکر احوالات این دوره می گوید: «از عهد خردگی داعی را واقعه ای عجیب افتاده بود ، کس از حال داعی واقف نی ، پدر من از من واقف نی ، می گفت: تو اولاً دیوانه نیستی ، نمی دانم چه روشی داری ، تربیت ریاضت هم نیست ، و فلان نیست.... گفتم : یک سخن از من شنو ، تو با من چنانی که خایه ی بط را زیر مرغ خانگی نهادند ، پرورد و بط بچگان برون آورد ، بط بچگان کلان تَرَک شدند با مادر به لب جو آمدند ، در آب درآمدند ، مادرشان مرغ خانگی است لب لب جو می رود ، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر ! من دریا می بینم مرکب من شده است ، و وطن و حال من اینست.
اگر تو از منی یا من از توام ، درآ در این دریا و اگر نه ، برو بر مرغان خانگی . و این ترا آویختن است . گفت با دوست چنین کنی ، با دشمن چه کنی؟(21)
دوره ی تعلم و ریاضت و مجاهدت و سیر و سلوک شمس الدین محمد در تبریز سپری شده و او در آنجا خدمت چند تن از مشایخ بزرگ زمان مانند ابوبکر سله باف ، شیخ رکن الدین سجّاسی و باباکمال جندی ، شمس الدین خویی را درک کرده و از حضور آنها بهره ها برده است.
روزی شیخ رکن الدین سجاسی ، شمس الدین را گفت : «ترا می باید رفت و درروم سوخته ای است آتش در وی می باید زد.»(22)
شمس در طریق کسب علم دل و طی مقامات و حالات عرفانی ، آنی از شریعت در آیین قرآنی نگسست و او گفت:
خدای تعالی از این همه خلق سه چیز درخواست ، یکی فرمانبرداری ، دوم بسنده کاری ، سوم یادداری ، فرمانبرداری عبادتست  ، بسنده کاری عبودیّت است ، یادداری معرفتست.(23)
سپهسالار می گوید : «مولانا شمس الدین ، هرگاه که از توالی تجلیات مستغرق می گشت و قوای انسانی تحمل آن مجاهده نمی کرد، جهت دفع آن حال خود را به کار مشغول کردی و بناشناسی نزد مردم بمساقی رفته ، تا شب کار کردی و چون اجرت دادندی فرمودی : فرض دارم ، می  خواهم تا جمع شود ، تا بیک بار ادا کنم و بدان بهانه موقوف می گذاشت ، بعد از مدتی غیبت می فرمود.(24)
مولانا در دیوان کبیر بطور متعدّد «شمس» را کیمیایی می داند که قلب ماهیّت می کند و وجود ناقص به کمال می رساند.
بخرام شمس تبریز ! که تو کیمیای حقّی     همه مس ما شود زر ، چو بکان ما درآیی
(شمس30071)
در بسیاری از موارد شمس تبریزی در ذهن و زبان مولانا حتی فردی زمینی و خاکی نیست ، بلکه چهره و تصویر و جلوه و نمودهایی عرشی دارد تا فرشی:
از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را     پس ترا با شمس دین باقی اعلی چه کار؟
(شمس11318)
شمس در اشعار مولانا نمونه ای بارز از «انسان کامل» و مظهری از نور مطلق است:
شمس تبریز که نور مطلق است        آفتاب است و ز انوار حق است
گاه صفاتی که مولوی برای او به کار می بندد ، صفات الهی است و این بیانگر مقام عرفانی شمس است که در طریق عشق به الله به مرحله ی فنای صفات رسیده است:
ای صورت روحانی وی رحمت ربّانی     بر مؤمن و بر کافر از ماست سلام الله
(شمس24519)
شمس اقیانوس موّاجی بود . کارهرکس نبود که در آن اقیانوس شنا کند ، شناگر ماهر و پردل و جرأتی لازم بود تا اعماق آن را بشکافد.
شمس خضری بود که مولانا او را دریافت و هرآنچه را گفت ، به گوش دل شنید و به کار بست تا اینکه به اوج کمال رسید.
  
دکتر صاحب زمانی در مورد «شمس» می گویند:
«شمس به مناسبت رابطه ی خلاقش با مولوی نه تنها یکی از شگفت انگیز ترین شخصیت های تاریخ ادب ایرانی است ، بلکه بی تردید از ابرچهره های حیرت آفرین ، درنهضت عرفان جهانی به شمار می رود».(25)
در مورد این عارف بی نظیر و مولای مولانا همین قدر می توان گفت که اگر او نبود مولانا ، مولانا  نمی شد ، او تجسم و مظهر زیبایی ابدی است ، او اصلاً غیر قابل توصیف است:
حدیث مفتخر تبریز ، شمس دین کم گو      که نیست درخور آن گفت ، عقل گویایی
(شمس31822)
-از كودكي از همسالان خود كناره مي گرفت در نوجواني يك وره سي چهل روزه از خواب و خوراك
 مي افتد.(مقالات شمس محمد علي موحد)
-شمس با آنهايي كه ادعاي كرامت داشتند سر جنگ داشت .با خود ابايزيد وحلاج هم ميانه خوبي نداشت. سبحاني گفتن و اناالحق گفتن آنهارا نشانه بي كفايتي ونقصان و شتاب زدگي ميداند(مناقب العارفين ص77)
-پيوسته از خلق شهرت خودرا پنهان داشتي و به طريق و لباس تجار بود.
-گاهي مكتب داري مي كرد.
-در اصطلاح عرفا به شمس حق موصوف بود(دكتر ذبيع الله صفا ج2 ص 1173)
تولدی دوباره
با یک نگاه اجمالی در زندگی بزرگان شعر و ادب کشورمان کم و بیش تحوّلات روحی عمده ای که به مرور ایام در آنان به وجود آمده ، خواهیم شد ، ناصر خسرو و سنایی، دو شاعر بلند آوازه ، نمونه های روشنی از این مقوله اند. اما تحولی که با ظهور شمس در زندگی مولانا ایجاد شد ، بی نظیر و در نوع خود استثنایی بود.
مولانا تقریباً وارد چله ی اول زندگی خود شده و از لحاظ معلومات و دانش اندوزی به مقام والایی رسیده بود. علاوه بر اینکه اندوخته های علمی فراوانی از پدر فاضل خود به ارث برده بود ، مدت نه سال نیز مرید سید برهان الدین محقق بود و به سفارش او مدتها برای کسب علم و معرفت به شام و حلب و دیگر مناطق سفر کرده بود. خلاصه این که از بهره ی علمی وافری برخوردار بود.
مولوی با آن همه اندوخته ی علمی خود چنان مقبول و محبوب خاص و عام قرار گرفته بود که نظیرش در هیچ دوره و هیچ بلاد اسلامی دیده نشده بود ؛ همه به چشم احترام به او می نگریستند . بزرگان حکومتی بزرگش می داشتند و مردم برای حضور در مجلس درس او از همدیگر پیشی می گرفتند.
اما توفیق الهی مانع از به دام افتادن انسان های بزرگ می شود ، این بار شمس را در مقابل مولانا قرار داد.
شمس همچون صاعقه ای فرود آمد و همه چیز را تغییر داد ، زاهد و مفتی شهر را عاشق و بیقرار نمود.
به سال 642 هـ . ق شمس وارد قونیه می شود. در پیرامون نخستین دیدار این دو ابرمرد تاریخ ، دو همزاد شوریده، افسانه های زیادی ساخته و پرداخته اند و به قول مولوی شناسان دشوار است یقین کنیم که کدام یک به حقیقت نزدیکتر است.
بعد از این دیدار ، مولانا از هرکس و هرچیزی دست شست و چون شوریده ای صحبت معشوق را برگزید.
افلاکی می نویسد: «... سه ماه تمام [شمس و مولوی] در حجره ی خلوت ..... نشستند که اصلاً بیرون نیامدند...»(26)
این خلوت ، که سرآغاز خلوت های دیگر می گردد ، یکی از عجایب و اسرار ادبیات عرفانی ایرانی است ، همه چیز از این خلوت آغاز می شود ، در همین خلوت است که عرف و عادات دیرین متزلزل می شود ، الگوهای فکری می شکفد ، علم حال جایگزین علم قال می شود.
شمس شهرت و غرور زاهدانه و عالمانه ، که مولانا در میان مردم داشت از او بازگرفت و شخصیّت طبیعی او را مبدّل به شخصیّت حقیقی نمود.
دکتر محمد علی اسلامی درباب اطاعت مولوی از شمس می گوید: «سرسپردگی مولوی به شمس از حدّ متعارف بیرون و توجیه ناپذیر است و تنها می تواند مانند صاعقه برکسی افتد که«اژدهایی در درونش» لانه کرده است».(27)
مولانا روز به روز وجود خود را در وجود شمس می یافت . هر روز بیش از پیش مجذوب و مفتون او می شد.
در هر صورت این دیدار نقطه ی آغازی در زندگی مولانا بود که سرانجامِ پرباری برای دنیای عرفان به دنبال داشت.


غیبت ناگهانی شمس
وضعیتی که بعد از ورود شمس به قونیه به وجود آمده بود یک وضعیت استثنایی و غیر قابل پیش بینی بود.
مولانا به یکباره از آن شمس شده بود ، به مریدان و مجلس وعظ توجّهی نداشت . اما مریدان تاب این بی توجّهی را نداشتند و عامل همه ی نابسامانی ها را از چشم شمس می دیدند. وی را تهدید کردند و در حق وی خصومت نشان می دادند.
شمس ، روز پنجشنبه 21 شوال سال 643 هـ . ق درحالیکه به طور دقیق 457 روز از ورود او به قونیه گذشته بود آنجا را ترک کرد و مولوی را با یاران خود خواه تنها گذاشت.
خبر غیبت شمس برای مولانا یک فاجعه ی عظیم بود که نتیجه اش جز سکوت و عزلت نمی توانست باشد . غم فراق یار ، قدرت هرکاری را از او می گرفت:
برفت یار من و یادگار ماند مرا           رخ مزعفر و چشم پرآب و وا اسفا
(شمس2549)
مریدان وقتی وضعیت مولانا را این چنین دیدند از در پوزش درآمدند و عذرها خواستند. و از هر طرف سراغ شمس را گرفتند ، اما نشانه ای از او نیافتند. تا اینکه به «ناگاه از حضرت مولانا شمس الدین به خداوندگار از محروسه ی دمشق مکتوب آمد ، مولانا را معلوم شد که این ضعیف به دعای خیر مشغول است و به هیچ آفریده اختلاط نمی کند».(28)
این نوشته برای مولانا حکم نوش دارو را داشت ، بعد از این مولانا به سماع روی آورد و به شادی پرداخت.
سودای دمشق و دیدن شمس خاطرش را برمی انگیخت . لذا کوشید که با نامه و شعر و تقاضا او را به بازگشت به قونیه راضی کند.
  بروید ای حریفان بکشید یار ما را        بترانه ای شیـــــــرین ببـــــــــــهانه اي زرّیـــــــن  
  بمن آورید آخر صنم گریز پا را         بکشید سوی خانه مه خــــوب خـــــــــوش لــــــقا را
(شمس1861- 1860 )
مولانا بعد از فرستادن این نامه ها بی آنکه منتظر جواب بشود سلطان ولد را خواست ، نقدینه ای به وی داد و گفت: به رسالت پیش آن سلطان مقبول برو و این سیمها را نثار قدمش کن و از من بگویش که خطاکاران نادم شده اند کرم کن و بازگرد.(29)
به هرحال سلطان ولد با بیست تن از یاران و مریدان روانه ی دمشق می شوند و بعد از چند روز جست و جو او را در گوشه ای می یابند و آهنگ بازگشت می نمایند.
جشن و سرور برپا می گردد ، هرکدام از یاران به قدر وسع به شکرانه ی ورود شمس ضیافت ها ترتیب می دهند.
ساقی برخیز کان مه آمد                  بشتاب که سخت بیگه آمد
(شمس7589 )
مولانا بیش تر از قبل به شمس علاقه نشان می دهد و برای این که بتواند او را در قونیه پایبند سازد ، چاره ای می اندیشد.
شمس الدین بعد از بازگشت به قونیه کم کم به کیمیا ، دختر کراخاتون ، علاقه مند می گردد. مولانا که منتظر چنین فرصتی بود ، تا شاید بتواند او را پایبند کند ، فوراً با خواسته ی او موافقت می نماید و در منزل خود برای این زوج جایی درنظر می گیرد.
روز به روز علاقه ی شمس الدین به کیمیا زیادتر می شد و محبت منجر به تعصّب می شد.
زرین کوب می نویسد:« علاقه به کیمیا او را در عشق زمینی هم مثل عشق آسمانی پرشور و گرم آهنگ و بی آرام بود دچار وسوسه ی غیرت و حسادت کرد».(30)
از جمله افرادی که شمس الدین نسبت به او حساسیت خاصی نشان می داد ، علاء الدین ، فرزند دوم مولانا بود.
از روایات برمی آید که علاءالدین نسبت به کیمیا علاقه مند بود و قصد ازدواج با او را داشته است و چون دختر به ازدواج شمس درآمده ، علاءالدین به مخالفت با او برخاسته است.(31)
تشویش خاطر و دل نگرانی و حسّاسیت های بی نهایت نسبت به همسر جوان درنهایت موجب اختلاف میان آن زوج شد.
بعد از مرگ کیمیا و حتی قبل از این اتفاق مقدمات توطئه یکبار دیگر فراهم گشت ، جمعیّت دمدمی مزاج قول و قرارها از یاد برده و رشک ها و آزار و اذیت های پیشین از نو شروع کرده بودند.مردم بار دیگر در انکار و مخالفت با شمس برخاسته بودند ، بساط فتنه مهیا می شد ، در این فتنه پسر مولانا را نیز به شکلی وارد ماجرا کردند . آنگونه که هنگام آمدن مقدمات فراهم گشته بود ، گویی برای رفتن نیز همه چیز مهیا می شد مرگ ناگهانی  «کیمیا» ، گویی تحمّل فشارهای  را که اطرافیان مولانا ، برای او ایجاد می کردند ، از او می گرفت و مسأله ی دیگر این که با وجود علاقه ی فراوان به مولانا او را بی نیاز از خود می دید.
شاید بتوان گفت که تراژدی نادیده گرفتن شمس را خاص و عام پسندیده اند . اگر شمس ناپدید نمی شد صاحب دلان شوق و ذوق وشعور و خلاصه  ، نهفته های دورنی مولانا را درنمی یافتند.
شمس یک بار دیگر و بدون اطلاع مولانا از دیدگان غایب شده و هیچ ردپایی از خود به جای نگذاشته بود . این غیبت را که با سال 645 هـ . ق اتفاق افتاد ، عده ای مبنای غروب عمر شمس دانسته و بر این باور هستند که او در همان روز به قتل رسیده است.
مولانا خود به هیچ وجه خبر قتل شمس را باور نداشت ، حتی خلاف آن را می گفت. آشفتگی و ناراحتی او غیر قابل بیان بود.
مولانا درنهایت بیچارگی ، چاره را در آن دید که خود  در طلب شمس به دمشق برود .
افلاکی گوید :« مولانا سه بار برای یافتن شمس به دمشق رفت . آشفتگی مولانا و بی قراری او در طلب درویش گمنام برای مردم دمشق عجیب می آمد . تنها مولانا می دانست که او چه گوهر نادری را از دست داده است».
اما چون او را نیافت به ناچار خود را در او یافت ، دیگر مولانایی وجود نداشت ، هرچه بود شمس بود. سلطان ولد گوید:در سفر آخر ، مولانا که چون کبکی به شام رفته بود چون شاهین به قونیه بازگشت.
مولانا دیگر ، من خود را گم کرده بود و شمس شده بود . اگر شعری می سرود و کلامی بر زبان جاری می نمود همه را برخاسته از عشق او می دانست.


 مزار شمس
مبهم بودن غیبت دوم شمس مانع از بیان صریح آرمگاه شمس می شود .اگر بنا را برترک قونیه بگذاریم ،آرامگاه او در جایی غیر از قونیه خواهد بود.
مسلماًشمس بعد از ترک قونیه مثل سابق به مسافرت خود ادامه داده است .اما اینکه به کجا رفته است چیزی معلوم نیست .
دکتر ریاحی در مورد مقصد سفر او می نویسد :در منابع موجود از قصد سفر او چیزی نیامده است اما از اینکه مزار او را در خوی نشان داده اند معلوم می شود که مستقیماًیا بطور [غیر]مستقیم به خوی رفته است . (32)
بنا به تحقیق دکتر محمد ریاحی، قدیم ترین منبعی که از مدفن شمس در خوی ذکر رفته؛ مجمل فصیحی تالیف شده به سال 845ه.ق می گوید :وفات مولانا شمس الدین تبریزی مدفوناًبه خوی که مولانا جلال الدین بلخی معروف المعروف به مولانا ی روم که اشعار خود به نام او گفته ......)(33)
روایات دیگری نیز دال بردفن شمس در خوی وجود داردکه ذکر آنها باعث اطاله مطلب می شود. نتیجه گیری از آنچه گفته شددشوار می باشد و اما دکتر محمد علی موحد نتیجه گیری بجایی می کنند ایشان می فرمایند :این مقبره (مقبره شمس در خوی )را باید همچنان که از قرنها پیش شایع و شهرت داشته،و مادام که خلاف آن [واقعاً] به ثبوت نرسیده است از آنِ شمس تبریزی دانست .(34)

 

----------------------

پی نوشت ها :
1- تبریزی ، شمس الدین محمد ، مقالات شمس تبریزی ، به تصحیح و تعلیق محمد علی موحدی ، انتشارات خوارزمی ، چاپ دوم 1377 ، ج2 ، ص24.
2- دهباشی ، علی ، تحفه های آن جهان ، درباره ی فیه ما فیه ، دکتر حسین الهی قمشه ای ، نشر سخن ، 1382، ص180.
3- گولپینارلی ، عبدالباقی ، مولانا جلال الدین زندگی ، فلسفه ، آثار و برگزیده ای از آنها ، با ترجمه و توضیحات دکتر سبحانی ، مؤسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، 1363 ، ص88.
4- افلاکی ، احمد ، مناقب العارفین ، به کوشش دکتر تحسین یازیچی ، انتشارات دنیای کتاب ، چاپ دوم 1362 ، ج اول ، ص73.
5- سپهسالار ، فریدون بن احمد ، زندگی نامه ی مولانا جلال الدین مولوی ، انتشارات اقبال ، چاپ سوم پاییز 1368 ، ص163.
6-   گولپینارلی  3 ، ص88.
7- زرین کوب،عبدالحسین ، سرّنی ، انتشارات علمی چاپ ششم، پاییز1374 ، ج اول ، صص 70-69.
8- افلاکی   4 ، ص12.
9- افلاکی   4 ، ص13.
10- گولپینارلی  3 ، ص83.
11- تذکره ی دولتشاه ، طبع عباسی ، ص214 ، به نقل از زرین کوب ، عبدالحسین ، سرّنی ، همان ،    ج اول ، ص82.
12- زرین کوب ، سرّنی  ،   7 ، صص90-89.
13- زرین کوب ، سرّنی ،  7 ، ص94.
14- صفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات ایران ، تهران ، چاپ چهاردهم ، 1378 ،ج سوم ، بخش دوم ، ص454.
15- فروزانفر ، بدیع الزمان ، رساله در تحقیق و احوال و زندگی مولانا جلال الدین محمد مشهور به مولوی ، کتابفروشی زوار ، تهران ، چاپ چهارم ، 1361 ، ص143.
16- ترابی ، منوچهر ، زندگی مولوی ، شرکت توسعه ی کتابخانه ی ایران ، چاپ چهارم ، زمستان 1380 ، ص198.
17- همایی  ، جلال الدین ، مولوی نامه ، انتشارات آگاه ، چاپ چهارم ، 1360 ، ج اول ، ص41.
18- شبلی نعمانی ، محمد ،  سوانح مولوی ، ترجمه ی سید محمد تقی داعی گیلانی ، انتشارات دنیای کتاب ، چاپ اول ، 1375 ، ص199.
19- شفیعی کدکنی ، محمدرضا ، گزیده ی غزلیات شمس ، جیبی ، 1362 ، مقدمه ، ص11.
20- صفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات ایران ، همان ، ج سوم ، بخش دوم ، ص1174.
21- تبریزی ، شمس الدین محمد ، مقالات شمس تبریزی ، بتصحیح محمد علی موحد ، انتشارات خوارزمی ، چاپ دوم ، 1377 ، ص77.
22-نقل از دکتر قره آغاجلو،سعید،ذکر تربت شمس ،کنگره بزرگداشت شمس تبریزی ،تابستان 1377،خوی
23- سپهسالار ،   5 ، صص136-135.
24- گولپینارلی ،  3 ، ص194.
25- زرین کوب ، سرنی   7 ، ج اول ، ص109.
26- شیمل ، آن ماری ، شکوه شمس ، ترجمه حسن لاهوتی و با مقدمه ی سید جلال الدین آشتیانی ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، چاپ سوم ، 1375 ، ص58.